|
حس غریب وقتي كه گوش تو ديگر نميشنود كلام من ياسين به گوش (...) وچشم تو ديگرنمي بيند فريادمن چنگي فشرده برگلوست آنوقت احساس راه گم ميكند واژه ها غريب ميشوند شعر قبض روح ميشود وسناريوی دلخراشی تنظيم ميشود وبعد سينه من ضرب ريز نواز تصنيف مسلسل ترا مينوازد آنوقت خیس میشویم من و شعرم زیر بارانی از احساس شعرنامفهوم تومی ماند که در تقارن شب حادثه خود را خيس ميكند وتو ... در قطران شعرمن اكسيد ميشوي چنانكه اكسير شعر فردوسي جاريست
نفرت توكجا ميروي اي بي خبرازآتش پنهاني من بكجا مي بري ام من دراين قايق سرگشته نشستم باتو شدم آواره ي دنياي غريب گم شدم در تب طوفان غمت به كدام چاه عدم كرد سقوط همه دل داده گي و پاكي من من دگر هيچ ندارم كه به آن دل بندم پس برو، زود برو كه توازفتنه گري دست هوس را بستي تب لبهاي هوس انگيزت شود ارزاني هر مشتاقي من دگر از تب لبهاي تو بيزار شدم خانه ي شيشه اي ذهن مرا توبه سنگ هوس از جا کندی كاشکی سينه ي مثل قفست جا ی يك دل می بود حيف اما كه تو صد دل داري وهمه هر جائي سهم من پست ترين همه دلهاي تو بود وتوخود ميداني *** سوي زندان اوين به ملاقاتي يك بند كثيف يا به آلودگي دست كسي تو كرم مي كردي عفت و آبروي خانه ي خود يا به گوش كر همسايه ي نو قصه هاي شب يلدائي خود مي خواندي يا به دلال هوس ناز نگاه مي فروشي به پشيزي و چنان می مانی كه همين قيمت توست و چه غافل بودي آخر اي بنده ي نااهل خدا پس چه معشوقي تو ديگر از دست هوس راني تو ازخودم ازتووازهرچه كه هست بيزارم به خدا خسته شدم كاش از روز اول باز مي گشتم از اين راه پر پيچ و خطر من نمي دانستم كه تو آميزه ي عشق و هوسي كاش دستي برسد از ره غيب دست تحرير مرا قطع كند تا بيافتد قلم نفرت از اين دست تهي نتواند بنويسد كه من از ديدن تو بيزارم حيف ، اين آرزوي رويائي قصه ي نافرجاميست و قلم مي رقصد،مي گويد : گر چه بيچاره ي چشمان تو هستم،اما به چنين قلب هزار رنگ دگردل ندهم من به اين قصه ي غمگين تو پايان داد م قصه ي تلخي بود وهمش تكراري نرگس چشم تو ويرانم كرد (من به ويرانگري چشم تو عادت دارم) من به تاراج تو رفتم اما اين همه تجربه ي تلخي بود كه از اين حادثه می آموزم بعد از اين بي سرو سامانيها تازه من فهميدم تو نه زيبا بودي چشم من بي هنر است
عروس نور وقتي ميان خلوت عشقت ظهور مي كنم گلواژه هاي درد را با خود مرو ر مي كنم با شوق مي نشينم و با سوز مي سرايمت غم نامه ي نبودنت با درد جور مي كنم شبهاي خلوت مرا پر از ستاره مي كني وقتي كه مي نشينم و ميل حضور مي كنم به روز بي كسي بيا كمي به خلوت دلم ببين كه خاطرات خود باتو مرور مي كنم بيا كه خانه ي دلم پراز نياز بودنت به ذهن گنگ واژه ها باتو خطور مي كنم تودر خسوف بي كسي بيا به ذهن تار من من هم ترا به بام شب عروس نور مي كنم غزل غزل براي تو به گوش شب سروده ام چه مي شود تو بگذري اگر قصور مي كنم
چشمه نوش نرگس از باغ دلم عزم سفر كرد و رفت چون نسيمي كه ازاين باغ گذركرد ورفت مونسم بود واسرار دلم مي دانست عاقبت مهر من ازسينه به دركرد ورفت روي بوم دل من عكس خود انداخته بود نقش ديگر بزد و قطع نظر كرد و رفت هر چه فرياد زدم ناله ي دل را نشنيد جامه ي ترك مرا دوش ببر كرد و رفت آتشي سوخت كه من دود شدم بر سر آن سينه را سوخت پرازسوزجگركرد ورفت نكهت كاكل خود داد در آغوش نسيم ازمن خسته و دل داده حذر كرد و رفت آنكه بر عاشق خود حكم خدايي مي داشت خانه ي امن مرا زير و زبر كرد و رفت خاطراتي كه من و نرگس و شبها داريم شب آن خاطره ها رابه سحر كرد و رفت هر چه گفتم غم رسوايي ما را تو بپوش عالمي از غم (گودرز)خبر كرد و رفت
شانه باران دردم برای دلم با وفاتراست کارم ببین، که ازاین هم فراتراست میمیرد این دلم برای کسی که او اشکش برای محبت بی ریاتراست من یال اسب بخت به باد دادم این در بهار زندگی باصفاتراست آیینه دلم بقصد شکستن نهاده ام برای کسی ، برسم دل آشناتراست چنگی به دل نزد خار کنار گل آن نرگسی زند که او دلرباتراست دست هوس ببین عجب شعله میزند هربلبلی بشاخه گل خوشصداتراست شانه به موی غزل نمیزنم دیگر این زلف به شانه باران زیباتراست
|
ABOUT ![]()
مجموعه اشعار گودرز عباسی MENU
Home
|